نوستالژیهای شبانه!
شاید بسیاری از غمغربتهای(نوستالژی) آدمی بر میگردد به همان دورانی که وجودش هموار و خالی از پیشداوریها و ترسها و امیدها است. زمانی که در عالم خیالات و لذتهای کوچک نه چندان دور از دسترسش چنان غرق میشود که همه چیز را در خدمت همین «خیالبازی و لذتاندیشی» کودکانه به کار میبندد و همین است که میشود، زیباترین و بدترین نقشهای که در لوح ضمیرش ثبت کرده است و در تمام دوران زندگیش سایه این نقشها را در رفتار و کنشهای اجتماعی و فردیش دخیل میکند، البته ناخودآگاه و بدون دخالت ارادهی بزرگسالی.
داستان از آن جا شروع میشود که در دنیای مجازی نت بر خوردم به یک آدرس و از آنجا یک فایل... و نوستالژی دوران طولانیی از عمر نه چندان زیادم.
سنندج شهری نیست که از آن تلقیی مذهبی، تاریخی و... بشود، مثل شهرهای که با آوردن نام آنها ذهن، خوصیاتی از آن جا را به یاد میآورد. اما سنندج شاید بیشتر برای قضایای انقلاب 57 و جنگهای شهریش مشهور باشد، البته این سوای کامکارها و عندلیبیها و غریبپورها و قبادی و ... که آن هم نیز هنرشان بیشتر مورد توجه است تا شهری که در آن به دنیا آمدهاند. اما به واقع سنندج شهری پیچیده و در این حال ساده و زیبا است. با فرهنگ و آداب خاص و ویژهاش و طبیعتی بس زیبا و بکر.
بگذارید برگردیم به آن مطلب اصلی، یعنی "نوستالژی تازه یافته". «پاشیو» یا همان سحری وقتی بود که اگر الکی هم میشد بیدار شویم و پای سفرهی سحری بشنیم، به زور خودمان را میکشیدیم سر سفره و شریک سحریهای مختصر بزرگترها میشدیم. البته اجباری در کار نبود، در خانوداههای سنندجی نشنیدهام که اجباری برای روزهداری بچهها بشود. اما چیزی که برای من همیشه ماند و این عادت سالهای جوانیام شد، گوش دادن به رادیو بود. گویندهی «پاشیو»های رادیو سنندج صدای گرم و دلنشینی داشت و البته هم مسلط به علوم دینی و شعر و ادب کردی. اما چیزی که مرا بر سر شوق آورد تا این مطلب را بنویسم، آوای نسبتاً حزین و دلنشینی پیرمردی بود که مناجات زیبا و پر معنی او هر سحر پخش میشد. بعدها فهمیدم که صاحب این صدا "علامه ملامحمد ربیعی" نام دارد، که به جز این نیز کارهای دیگری در رادیو داشته و البته قاری زبردست و خوشلحنی هم بوده است. بهرحال شاید بد نباشد که این فایل را اینجا بگذارم به این احتمال که کسی دیگر چون من یاد «پاشیو»های کودکانهاش بیفتد. ترجمه بیت اول این مناجات :(البته ترجمه لفظ به لفظ نیست و محتوا بیشتر منظور بوده است)
تبه شد عمر من -افسوس- به راه جهل و نادانی
پشیمانی چه سود اکنون بر این جرم و خطاکاری
فایل صوتی +
داستان از آن جا شروع میشود که در دنیای مجازی نت بر خوردم به یک آدرس و از آنجا یک فایل... و نوستالژی دوران طولانیی از عمر نه چندان زیادم.
سنندج شهری نیست که از آن تلقیی مذهبی، تاریخی و... بشود، مثل شهرهای که با آوردن نام آنها ذهن، خوصیاتی از آن جا را به یاد میآورد. اما سنندج شاید بیشتر برای قضایای انقلاب 57 و جنگهای شهریش مشهور باشد، البته این سوای کامکارها و عندلیبیها و غریبپورها و قبادی و ... که آن هم نیز هنرشان بیشتر مورد توجه است تا شهری که در آن به دنیا آمدهاند. اما به واقع سنندج شهری پیچیده و در این حال ساده و زیبا است. با فرهنگ و آداب خاص و ویژهاش و طبیعتی بس زیبا و بکر.
بگذارید برگردیم به آن مطلب اصلی، یعنی "نوستالژی تازه یافته". «پاشیو» یا همان سحری وقتی بود که اگر الکی هم میشد بیدار شویم و پای سفرهی سحری بشنیم، به زور خودمان را میکشیدیم سر سفره و شریک سحریهای مختصر بزرگترها میشدیم. البته اجباری در کار نبود، در خانوداههای سنندجی نشنیدهام که اجباری برای روزهداری بچهها بشود. اما چیزی که برای من همیشه ماند و این عادت سالهای جوانیام شد، گوش دادن به رادیو بود. گویندهی «پاشیو»های رادیو سنندج صدای گرم و دلنشینی داشت و البته هم مسلط به علوم دینی و شعر و ادب کردی. اما چیزی که مرا بر سر شوق آورد تا این مطلب را بنویسم، آوای نسبتاً حزین و دلنشینی پیرمردی بود که مناجات زیبا و پر معنی او هر سحر پخش میشد. بعدها فهمیدم که صاحب این صدا "علامه ملامحمد ربیعی" نام دارد، که به جز این نیز کارهای دیگری در رادیو داشته و البته قاری زبردست و خوشلحنی هم بوده است. بهرحال شاید بد نباشد که این فایل را اینجا بگذارم به این احتمال که کسی دیگر چون من یاد «پاشیو»های کودکانهاش بیفتد. ترجمه بیت اول این مناجات :(البته ترجمه لفظ به لفظ نیست و محتوا بیشتر منظور بوده است)
تبه شد عمر من -افسوس- به راه جهل و نادانی
پشیمانی چه سود اکنون بر این جرم و خطاکاری
فایل صوتی +

