به دوستم امیر.
سفر چیز غریبیست. وقتی آدم دوستی را بدرقه میکند ساکـ ش را در تاکسی میگذارد و دور شدنش را نظاره میکند، مثل مرگ میماند، مثل جدا شدن از جسم و با خاطرهی او زنده ماندن. چیز غریبیست سفر. مادرش بیتابی میکرد، خودش هم، و نمی دانم این بیتابی آنها بود که مرا نیز فرا گرفت یا حادثهی غریبی درونم را آشفت. میخواستم سیر نگاهش کنم، انگار میرود که بر نگردد ـ بر میگردد اما میدانم ـ اما وقتی در این نزدیکی نیست در آن خانهی ته کوچهی بنبست، دوستی رو ندارم که تا زنگ درشان را به صدا در آورم، تا پا در کوچههای تنگ و تاریک و کهنهی شهر بگذاریم و گاه با خنده، گاه با سکوت و گاه با آههای پیدرپی و شاید با بیزاری لحظات بیبازگشتی را کنار هم بگذارنیم. نمیدانم چرا با او احساس تنهایی میکنم و بیاو نیز تنهای تنهایم. آن وقتها که مشق خط میکردم این جمله را هزار بار نوشتم: دل بیدوست دلی غمگین است. چه زیبا بود راستی مشق این کلمات، زیبا و غمگین.
من به تنهایی خودم محتاجم، محتاجم تا بدانم بیتو و بیدوست چقدر سخت میگذرد. دلشوره داشتی، مادرت هم بیتاب بود. و من در این میانه محو خیالاتی که نکند... میدانم که خیالات بود، میدانم. وقتی بار آدم سنگین باشه سفر هم سختتره، گوشهی ساکات رو گرفتم تا سبکتر شود. نمیدانم چرا فکر میکنم که هر وقت آدم سبکتر سفر کنه زودتر هم میرسه. دوست من! کوچهها و من منتظرت میمانیم، زود برگرد.
*با عوض شدن پنجره و تغییر در شکل و محتوای آن، در آدرس این وبلاگ هم تغییراتی ایجاد شد. بهر حال این اولین مطلبی است که با آدرس جدید پست میکنم.
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
مطالب پرطرفدار
-
دوباره مرتکب شعر گفتن شدم و اینجا هم منتشرش میکنم. نمیدانم برای این شعر چقدر این نوشتهی پایین را که از بیضایی میآورم تحت تاثیر قرارم داد...
-
نمایی از فیلم "خوب بگرد پیداش میکنی" خوشخلق، متین و شوخطبع شاید کمترین صفاتی است که دربارهی بهنام صفری بشود نام برد؛ او به واقع انسا...
-
به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود نیرزد به آن که، دلی را ز خود بیازاری. در بررسی ادبیات کهن ایران، بسیاری از منتقدان و تحلیلگران ما نه با ...
-
آن کورهراه را میبینی، بگیر و برو تا میرسی کنار آن درخت بید همانجا، بیآنکه به ترسی خم شو باد در گیسوانت خواهد پیچید و شاخهها و برگها ب...
-
نه بستهام به کس دل نه بسته کس به من دل چو تختهپاره بر موج رها، رها ، رهــــــا من!!!
-
امروز همزمان با ویرایش این مطلب فیلم "کافه ترانزیت" را از کامبوزیا پرتوی دیدم. تنها چیزی که الان میگم اینه که حتما فیلم را ببنید تا روی پر...
-
تقابل شکلگرایان(Formalist) با واقعگرایان(realist) بر سر ماهیت آنچه که سینما باید از جهان به مخاطب ارائه دهد، بحثی ریشهدار در تئوری فیلم ا...
-
این داستان را خیلی وقت پیش بدونه هیچ ویرایشی برای چند نفر فرستادم. الان که نگاش میکنم فکر میکنم که نباید هیچ داستانی را بدونه ویرایش اولیه...
-
Photo: Cornel Pufan از تهی سرشار جویبار لحظه ها جاری ست چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ دوستان و دشمنان را می شنا...
-
ارغوان، شاخهی هم خونِ جدا ماندهی من! آسمانِ تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی ست هوا؟ یا گرفته ست هنوز؟ من در این گوشه كه از دنیا بیرون است، آف...
;کوروش عزیزسلام
پاسخحذفممنونم از ئی میل ات.در پرستو آدرس جدیدت را تغیر خوام داد. راستی
خانه بدوشی هم چقدر سخت است. من در داستان( تو آمدی) دردخانه بدوشی و صاحبخانه های نا جور را خواسته ام بیان کنم. ...در ین دنیای مجازی هم خانه بدوشی و اسباب کشی هم دارد مزید بر علت میشوند خانه حدیدت را تبریک میگویم شاد موفق باشی .
خوش به حالت برای احساست
پاسخحذفمن برگشتم ولی انگار اینجا نیستم ، در خانه ای ته کوچه ی بن بست . انگار تنهای را ،صد سال تنهایی را بر گرده هایم به دوش می کشم .
کورش عزیز ما چقدر دوریم از خود . دلم برای خودم تنگ شده .
خوش به حالت برای احساست کاشکی من هم می توانسم کاری کنم که احساسم هوایی بخورد .
من برگشتم
از زندانی به زندانین دیگر
ممنون که به فکرم بودی
خواندنش جویهای خشکیده ی چشمم را حیاتی دوباره داد .
تا بعد