این داستان از کافکا را خیلی وقت پیش در سایت رسمی شاملو ذخیره کرده بودم. در ترجمهی که شاملو کرده بود بهتر دیدم که گفتوگوها محاورهای باشد. شاملو که بخاطر تسلط بر زبان عامه و کوچه و بازار گاهی اوقات در ترجمههایش در حد افراط به زبان محاوره و کوچه بازاری آن هم از نوع "تهرانی"ش توجه نشان میداد، در این داستان برعکس گفتوگوها را با زبان کتابت و ادبی نوشته است که برایم تعجبآور بود. برای آنکه متن روانتر و داستان به فضای واقعی خود در گفتارها نزدیکتر باشد کمی در ترجمهی شاملو دست بردم که امیدوارم شاملودوستها ازم دلگیر نشوند و اگر خطایی پیش آمده گوشزد کنند.
قسمتی از ترجمهی شاملو:
"در هر صورت تو یک جنگل بکر گیر نکردهاید که، اینجا یک گردشگاه عمومی است... ضمناً اگر قرار است کوششی بشود باید فوری فوری دست به کار شد....
خارپیچ سوزان
فرانتس کافکا
ترجمهی: احمد شامو
یکهو دیدم وسط خاربوتهی در هم پیچیدهای به تله افتادهام. نگهبان باغ را با نعرهای صدا زدم. به دو آمد، اما با هیچ تمهیدی نتوانست خودش را به من برساند. داد زد:
ـ چطوری تونستهای خودتو بچپانی اون تو؟ از همان راه هم برگرد دیگه.
گفتم:
ـ ممکن نیست. راه ندارد. من داشتم غرق خیالات خودم، آهسته قدم میزدم که ناگهان دیدم این تـُوَم. درست مث اینکه بته یهو دور و برم سبز شده باشه... دیگه از این تو بیرون بیا نیستم... کارم ساخته است.
نگهبان گفت: عجبا! میرید تو خیابانی که ممنوعه میچپید لای این خارپیچ وحشتناک و تازه یه چیزی هم طلبکارید... در هر حال تو یه جنگل بکر گیر نکردهای که، این جا یک گردشگاه عمومیه. هر جور باشه درتان میآرند.
ـ گردشگاه عمومی! اما یه همچین بتهی تیغپیچ هولناکی، جاش تو هیچ گردشگاه عمومی نیست... تازه وقتی تنا بندهای قادر نیست به این نزدیک بشه، چه جوری ممکن است منو از توش در آورد؟... ضمناً اگه هم قراره تقلای بشه باید فوری فوری دست به کار شد، هوا تاریک شده و من محاله شب تو همچین وضعی خوابم ببرد، سرتا پام خراشیده شده، عینکمم از چشمم افتاده و بدونه اونم پیدا کردنـش از اون حرفاس. من بیعینک کورم.
نگهبان گفت:
ـ همه این حرفا درس، اما شما ناچار باید دندون رو جیگر بذارید. یک خرده طاقت بیارید. یکی این که اول باید چندتا کارگر گیر بیارم که واسهی رسیدن به شما راهی واکنند تازه پیش از اونم باید فکر گرفتن مجوز کار از مقام مدیریت باشم. پس یه ذره حوصله و یه جو همت لطفاً!
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
مطالب پرطرفدار
-
دوباره مرتکب شعر گفتن شدم و اینجا هم منتشرش میکنم. نمیدانم برای این شعر چقدر این نوشتهی پایین را که از بیضایی میآورم تحت تاثیر قرارم داد...
-
نمایی از فیلم "خوب بگرد پیداش میکنی" خوشخلق، متین و شوخطبع شاید کمترین صفاتی است که دربارهی بهنام صفری بشود نام برد؛ او به واقع انسا...
-
به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود نیرزد به آن که، دلی را ز خود بیازاری. در بررسی ادبیات کهن ایران، بسیاری از منتقدان و تحلیلگران ما نه با ...
-
آن کورهراه را میبینی، بگیر و برو تا میرسی کنار آن درخت بید همانجا، بیآنکه به ترسی خم شو باد در گیسوانت خواهد پیچید و شاخهها و برگها ب...
-
نه بستهام به کس دل نه بسته کس به من دل چو تختهپاره بر موج رها، رها ، رهــــــا من!!!
-
امروز همزمان با ویرایش این مطلب فیلم "کافه ترانزیت" را از کامبوزیا پرتوی دیدم. تنها چیزی که الان میگم اینه که حتما فیلم را ببنید تا روی پر...
-
تقابل شکلگرایان(Formalist) با واقعگرایان(realist) بر سر ماهیت آنچه که سینما باید از جهان به مخاطب ارائه دهد، بحثی ریشهدار در تئوری فیلم ا...
-
این داستان را خیلی وقت پیش بدونه هیچ ویرایشی برای چند نفر فرستادم. الان که نگاش میکنم فکر میکنم که نباید هیچ داستانی را بدونه ویرایش اولیه...
-
Photo: Cornel Pufan از تهی سرشار جویبار لحظه ها جاری ست چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ دوستان و دشمنان را می شنا...
-
ارغوان، شاخهی هم خونِ جدا ماندهی من! آسمانِ تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی ست هوا؟ یا گرفته ست هنوز؟ من در این گوشه كه از دنیا بیرون است، آف...
درود ...
پاسخحذفنوشته های کافکا رو خیلی دوست دارم ...
این نوشته هم به نظرم عالی بود ...
شاد باشی ...
مانیا .
آفرین وباریکلا.
پاسخحذفو بار کلا به خاطر حسن انتخابت آفرین.
به وبلاگ داستانی من سر بزن.
آفرین و باریکلا به این حسن انتخاب.
پاسخحذف