آن سوی دیوار جاده‌ای است!

بخشی از دیالوگ‌های گلتن در نمایشنامه‌ی "پرده‌خانه" از بهرام بیضایی:
گلتن : بگذار همه‌ با ‌آنچه می‌گذرد روبه‌رو شویم
باید جهانی را دریابم که مادرم تجربه کرد.
بدانم این سرنوشت که دارم چگونه به من رسید.
می‌خواهم جهانی را تنفس کنم که در آن
چهار فصل را رایگان به تو می‌بخشند
جهانی که شادی‌اش را از اندوه مطربان دارد.
می‌خواهم برای فرزندی که شاید روزی به دنیا بیاورم کاری بکنم
فرزندی می‌خواهم نه ستمگر باشد نه ستمکش
فرزندی که در برابر هر گریه‌ای که سر می‌دهد ده بار می‌خندد.
...
برویم دنیا ستم او را تاب آورد
رهایی ما از ستم را آیا طاقت می‌آورد؟
شما کوچک‌تنان، اگر روح‌بزرگ دارید
در این قفس زندانی‌اش نکنید.
و شما خواجگان
اگر روزی به راستی مرد بوده‌اید در راه شوید
و شما خانم‌ها اگر به فهرستی از جیره‌خواران که درآیند
راضی نیستید، راه به روی‌تان باز است
زودتر صندل زندگیت را بخر
ما را بیرون ببر از این در!
و شما که این جا با تردید خویش می‌مانید
سپارشنامه‌ای را بخوانید که می‌گوید:
با مرگ او زنان و بندگان‌ش گردن زده می‌شوند
[پاره می‌کند] هر کس خواست بماند
آن که نخواست بگریزد.
آن سوی دیوار جاده‌ای است
حتا اگر شب باشد.

1 نظر:

  1. درود ...
    گلتن مطمئنا هرگز چنين جهاي را نخواهد يافت !
    شاد باشي ...
    مانيا .

    پاسخحذف

مطالب پرطرفدار