بروم تا سر کوه، بدوم تا ته دشت

دیروز فرصتی دست داد تا با پدر و دوستان‌ش سری به روستای که در سال‌های جوانی‌شان را آنجا گذرانده بودند بزنیم. من کنار یکی از دوست‌های پدرم نشسته بودم و او همه‌ی تپه‌ها و دره‌ها را بهم نشان می‌داد و اسم‌هایشان را برایم می‌گفت. بعد از مدت‌ها که روستا نرفته بودم از دیدن دشت‌های وسیع و تپه‌های زیبا احساس آرامشی کردم که روزها و سال‌ها از آن دور بودم. این شهری هم که درش زندگی می‌کنم زیاد درندشت نشده مث تهران ولی باز همان خستگی و تن‌فرسودگی را به همراه دارد. بهرحال چندتایی عکس گرفتم که این جا بگذارم و حداقل‌ش این است که چند خواننده‌ها‌ی گه‌گاهی این خانه را در لذت دیدن این مناظر شریک کنم. به راستی که دیدن آن‌ها به تنهایی زجرآور است. شما را مهمان سکوت و ستاره‌ی روستا می‌کنم.
اینجا ببینید:[+] [+] [+] [+]

3 نظر:

  1. سلام. عجیب است. امروز تصادفا در آرشیوم سیر می کردم و کامنت شما را دیدم. روی نوشته سینما پارادیزو. نمی دانم چطور ندیده بودمش. به هر حال خوشحالم کردید. خیلی. خوشحال می شوم باز هم آنجا ببینمتان. موفق باشید

    پاسخحذف
  2. راستی یادم رفت این را بگویم که نظر لطفتان است. از تعارفات رایج ما شرقی جماعت گذشته امیدوارم آنقدر که گفته بودید نوشته هایم ارزش خواندن داشته باشند.

    پاسخحذف
  3. سلام. راستش منظورم بیشتر بابت حرف خودم بود. می خواستم بگویم من تعارف نمی کنم. واقعا این نظر لطف توست و امیدوار کننده است برای من. موفق باشی.

    پاسخحذف

مطالب پرطرفدار