تا صبح

این داستان را خیلی وقت پیش بدونه هیچ ویرایشی برای چند نفر فرستادم. الان که نگاش می‌کنم فکر می‌کنم که نباید هیچ داستانی را بدونه ویرایش اولیه حتا برای دوستانت هم بفرستی. حالا هم که چند بار بازبینی‌ش کردم زیاد راضی کننده نیست ولی اینجا می‌زارم تا نظر شما رو هم درباره‌ش بدانم. بهم کمک خواهد کرد تا کاستی‌هاش رو زود‌تر پیدا کنم. اگر لطف کرده و با دقت و تحمل داستان را بخوانید و نظرتان را بگوید، بی‌نهایت خوشحالم خواهم شد.
***
تا صبح

خواستم به پهلوی چپم غلتی بزنم. کمرم کز کز می‌کرد، انگاری سوزن فرو می‌کردن تو پوستم.سرد بود. کتمو تا رو چشام کشیدم بالا و ژاکتم رو پیچدیم دور گردنم. لعنت به تو با این دهن لقیت. حالا نمی‌گفتی من می‌مونم پیشش کم می‌شد ازت. فکر می‌کنی خیلی کار بزرگی کردی حتمن. دامادش که قرار بود بمونه پیشش تا دید من گفتم من می‌مونم گل از گل‌ش شگفت و سرشو کج کرد و با زرنگی تمام گفت: چه اشکالی داره خواهش می‌کنم حالا که دوست دارین مانع نمیشیم. با اون چشمای موذی‌ش دلم می‌‌خواست یه مشت بزنم زیر چونه‌ش. این تخت لعنتی هم که این قد سفته که تصور اینکه خوابی در کار باشه برام محاله. تا صبح باید پهلو به پهلو می‌شدم. پیرمردم که بعد از اینکه گذاشت رفت تو راهرو و خودش رو خیس کرد فعلاً خوابیده. کثافت زده بود به در و دیوار بخش. پرستار‌ یقه‌ی منو چسبید و با غیض گفت: تو همراشی. گفتم: آره. گفت: خب پاکش کن. داشتم شاخ در می‌آوردم. گفتم: چی رو باید پاک کنم. همین جوری که داشت یه کف‌شور دستم می داد گفت: این کثافت‌کاری مریضتو. گفتم: این کار من نیست.برگشت و گفت: حتمن کار منه؟ کمی من‌من کردم و گفتم:فکر نکنم کار منم باشه‌،من فقط... حرف‌مو قطع کرد و در حالیکه ازم دور می‌شد گفت: نمی دونم تو همراشی، نباید می‌ذاشتی این کارو بکنه. داشت عقم می‌گرفت. چه بویی می‌داد. کف رو که پاک کردم هر کار کردم نتونستم دست به شلوار خیس پیرمرد بزنم. دست‌شو گرفتم و خوابوندمش رو تخت‌و پتو رو کشیدم روش. با اون چشمای بهت‌زده و بی‌‌حرکت‌ش تو چشام زل‌ زد. ‌می‌دونستم اگه می‌تونست حرف بزنه صدتا فُش بارم می‌کرد. تند رومو برگردوندم. کتم رو بیشتر رو سرم کشیدم. این پرستار لعنتی هم تنها کاری که کرد، یه مشت قرص خواب‌ بود که ریخت تو حلق پیرمرد. گفتم: نمیشه یه پتویی، ملحفه‌ای بدین بکشم روم دارم یخ می‌زنم گفت: نه آقا به مریضا پتو میدیم، همراهاشون باید خودشون بیارن. هه! فکر می‌کنه ما سالمیم همه‌مون مریضیم. فن‌کویلو یه بار دزدکی روشن کردم. مریض بغلی پیرمرد چیزی نمونده بود خفه بشه. تنگی نفس داشت. خودمو زدم به خواب. بعد از اینکه اکسیژن‌شو گذاشت و کمی حال‌ش جا اومد صدام زد: جاوون! پاشو این خفه‌کنو خاموش کن.
دیگه مطمئن بودم خوابی در کار نیست. چشام رو باز کردم و دور اتاق سرد و یه دست سفید چرخوندم. برا چیزی می‌گشتم که دست‌کمش بهش نیگا کنم و سرما از یادم بره. هیچی نبود. هم‌جا یه دست سفید. این قد سفید که داشت حالم ازش بهم می‌خورد. صدای خس خس سینه‌ی مریض بغلی هم که مث برس سیمی مغزم رو می‌سابید. پیرمرد یه تکونی به خودش داد. با اون همه قرص خیالم راحت بود که تا صبح از جاش بلند نمیشه از اون به بعدشم من از این جا خلاص شده بودم. ولی نه انگار.بلند شد. رو تخت نشست. گوشام داغ شده بود. این تخت لعنتی رو تا صبح تحمل می‌کردم به شرط اینکه پیرمرد باز دراز بکشه. از زیر کت زل زدم بهش. تکون نمی‌خوردم. منتظر بودم که دوباره دراز بکشه.از تخت اومد پایین. با یه خیز سریع خودمو رسوندم بهش. دست‌شو گرفتم و گفتم: دستشویی داری. مث یه خواب‌گرد با چشای باز به روبروش خیره شده بود. پلک‌هاش کوچیک‌ترین تکونی نمی‌خورد. دست‌شو از دستم جدا کرد و رفت تو راهرو. یاد پرستاره و کف‌شوره افتادم. محکم دستا‌شو گرفتم و کشیدم تو اتاق. بی‌فایده بود. خیلی محکم سرجاش وایساده بود و تکون نمی‌خورد. التماس‌ش کردم ـ‌التماس از کثافت شستن بهتر بودـ راه افتاد و رفت به سمت ته راهرو. تنها کاری که به فکرم رسید، دویدم سمت اتاق پرستارها. تلویزیون روشن بود و کسی اونجا نبود. سرم رو که بر گردوندم دیدم پیرمرد داره از بخش میره بیرون. دویدم دنبال‌ش و محکم دستاشو چسپیدم. هر چی زور داشتم جمع کردم و کشیدم‌ش تو بخش. اما پیرمرد انگار یه نیروی خارق‌العاده پیدا کرده بود. برگشت. چنان با اون چشمای پر از خونش بهم نیگا کرد که تمام غضلاتم سست شد. بازوش رو با چنان قدرتی از دستام رها کرد که مطمئن شدم که دیگه تنهایی حریف‌ش نمیشم. برگشتم سمت اتاق پرستارها. لعنت بهشون! خوب به حال مریضا میرسن. همه‌ی اتاق‌ها رو سر زدم. داد زدم. ولی انگار همه مرده باشن. تو بد دردسری افتاده بودم. دویدم دنبال پیرمرد. از پله‌ها پایین رفتم و دیدم‌ داره از در خروجی میره تو حیاط. پیرمرد رفت تو حیاط. منم رفتم. چاره‌ی نداشتم جز اینکه دنبال‌ش راه بیافتم. از کنار درختای بلند کاج رد شدیم. آروم قدم بر می‌داشت، آروم و محکم.رسیدم کنار یه حوض بزرگ. صدای جیر جیرک‌ها تو فضای سرد و تاریک بیمارستان پیچیده بود. کنار حوض وایستاد و زل زد به ته حوض. همه‌ی صداها قطع شد. خواستم برگردم و فرار کنم، اما توان قدم از قدم برداشتن رو نداشتم، به زمین چسپیده بودم. خیره شدم به پیرمرد. برگشت و با سر اشاره کرد که بهش نزدیک‌‌تر بشم. تمام تنم می‌لزرید. رفتم و کنارش ایستادم. با دست به داخل آب اشاره کرد.انگار با مشت کوبیدن روی قفسه‌ی سینه‌م. نفسم بالا نمی‌اومد.از کف حوض هزار جفت چشم که برق می‌زدن بهم خیره شده بودند. داشتم از حال می‌رفتم. پیش خودم گفتم؛ دارم خواب می‌بینم، آره یه کابوسه حتماً. پیرمرد دوباره به داخل آب اشاره کرد و گفت: دارن صدات می‌زنن. خشکم زد. باز گفت: برو! دارن صدات می‌زنن. یه چیزی انگار از تو قلبم پرید تا فرق سرم و شروع کردن به تیر کشیدن. گلوم خشک خشک شد. نفسم به شماره افتاد. با صدای که به غرغر می‌ماند گفتم: مممن کُج..ا ..ای..نا... چشمای پیرمرد یه پارچه خون شده بود و برق می‌زد. عین چشمای کف حوض. به طرفم اومد. خشکم زد. نمی‌تونستم قدم از قدم بر دارم. دست انداخت دور گردنم.نمی‌تونستم خودم رو جدا کنم. کشیدم تا لبه‌ی حوض.آن هزار جفت چشم هزار دست شدند و از آب زدند بیرون.پیرمرد با یه تکون پرتم کرد وسط اون دست‌ها. صدای فرو رفتن و سکوت آب من رو در بر گرفت.

***

همه جا یه دست سفید بود این قد سفید که داشت حالم ازش بهم می‌خورد. خواستم رو پهلوی چپم غلتی بزنم. ولی انگار یه چیزی مانعم می‌شد، یا چیزی نبود.هر چی بود خشک شده بودم. اصلاً کنترل بدنم دست خودم نبود. چیکار میشه کرد. تا صبح باید رو این تخت سفت دوام بیارم. تا صبح.

مطالب پرطرفدار