امروز همزمان با ویرایش این مطلب فیلم "کافه ترانزیت" را از کامبوزیا پرتوی دیدم. تنها چیزی که الان میگم اینه که حتما فیلم را ببنید تا روی پرده است غیر از این فرصت دیدن یک "سینمای خوب" را از دست دادهاید. فیلمنامه و کارگردانی قابل قبولی دارد اگر فوقالعاده نباشد. پرتویی خوب مینویسد و خوب سینما را میشناسد.
---------------------------------------------------------------
سالهای پیش داستانِ کوتاه آمریکایی رو خواندم که الان زیاد یادم نیست که مال کی بوده ولی به این داستان جدی کلی خندیدم!. داستان مردی بود که با عجله از خواب بیدار میشه تند تند خودش را جمع میکند و ... خلاصه با شتابی سر سامآور خودش را به ادارهاش میرساند و صاف پشت میز کارش مینشیند و روزنامهای از کشویی میز در میآورد و مشغول خواندن آن میشود.این همه عجله برای همین! .چقدر از ما از این روال دوریم. هر روز صبح، هر شب هر ساعت همان کارهایی را که هر روز صبح، هر شب و هر ساعت انجام میدهیم، تکرار میکنیم. در واقع ما هر روز در یک روز زندگی میکنیم: "امروز"ی که فردای ندارد!
فیلم این هفتهی کانال چهار تلویزیون ایران فیلم "گراندهاک " به کارگردانی هرولد رامیس بود. داستان این فیلم دربارهی یک گزراشگر آب و هوای تلویزیونی به نام "Phill Conerse" بود که برای ثبت گزارشی در مورد مراسم روز دوم فوریه که در آن موش خرمای با اسم "Phill" پیشبینی هوایی خودش را اعلام میکند!به شهر دیگری مامور میشود. فیل کانرز که شغلش را برای یک روز هم نمیتواند رها کند و حتا نمیتواند فکرش را بکند که بعد از مراسم به موقع نرسد و برنامهاش را یکی از همکارانش اجرا کند از این سفر راضی به نظر نمیرسد و از تکرار هر سالهی آن مینالد. خودخواهی او و اظهار اینکه انسان با استعدادی است تهییهکننده و تصویربرادر همراهش را به تعجب می اندازد.فیل کانرز خود را در اوج میبیند، در جایگاهی تثبیتشده و مطمئن، و همین او را از احساس به تغییر در وضع موجودش و بیشتر توجه کردن به خود و آنچه در اطرافش میگذرد باز میدارد. همان احساسی که بیشتر ما نسبت به خود، شغل و دانش و عواطفمان داریم. تنها چیزی که ما را میترساند تغییر در این وضعیت ثابت است. وضعیت ویژهای که در داستان این فیلم برای فیل کانرز رخ میدهد این است که زندگی او در یک روز ثابت میماند، یعنی در دوم فوریه. تکرار و تکرار هر روزهی وقایعی که از فرط تکرار تمام روند آن را حفظ شده او را به فکر میاندازد که در این وضعیت تغییری ایجاد کند. مگر زندگی او قبلاً هم به همین روال پیش نمیرفت؟ آگاهی از گذشت زمان در این فیلم تنها با تقویم است که معنا پیدا میکند، همان وسیلهای که هر روز به ما یادآور میشود که امروز، فردا است!، اما بسیاری از رفتارها و روابط و عواطف ما آنقدر تکراری است که میتوانست فردا همان دیروز باشد بیهیچ تغییری یا بهتر است بگویم که فردایی وجود نداشته باشد. فیل کانرز پیشگوی وضعیت آب و هوا، اکنون میتواند همهی کارهای خودش و دیگران را پیشبینی کند. هیچ چیز غیر قابل منتظرهی برایش رخ نمیدهد. همه را تقریباً میشناسد. تمام رفتارهای که رخ میدهد در حد لحظه و ثانیه از زمان وقوع آن خبر دارد و ... چه زندگی ملالآوری. زندگی هر روزهی او که اکنون با گیر افتادند در یک روز مشخص، این تکرارها معنی یافته و به وجود آن آگاهی پیدا نموده است. شاید ریشهی بسیاری از روی آوردن انسانها به کارهای عجیب و در اصل و پوچ و بیفایده در واکنشی که کانرز به این یکنواختی زندگیاش نشان میدهد، نهفته باشد. کانرز دست به کارهای عجیبی چون زیر پاگذاشتن قوانین اجتماعی، پرخوری! خودکشی، با لباس خواب ظاهر شدن در انظار حتا دزدی میزند. او که در همان روز زندگی میکند و فردایی را برای خود متصور نیست از این کارها هیچ ابایی ندارد و راستی چرا ابا داشته باشد مگر فرقی هم میکند برای زندگی بیفردایی او. اما هنگامی که عشق خانم تهیهکننده در قلب کانرز جا میگیرد، سعی میکند تا با کارهایش او را شگفتزده کند. هر چه را او دست دارد انجام دهد، از زندگیش سر دربیاورد، غذاها، لباسها، و حتا خانهای که مورد علاقهی او را بفهمد و از این طریق به او نزدیک شود.اما خانم تهیهکننده از این کار او هیچ خوشش نمیآید!. انگیزهی خوبی برای تغییر وضعیت شخصیت در داستان گنجانده شده. انگیزهی که در تمام داستانها و قصهها برای تحول یک شخصیت شاید بهانهی کوچک اما تاثیرگذاری باشد همین عاشقی است. در داستان این فیلم هم به خوبی از این عامل انسانیِ ریشهدار روانی و عاطفی ـ که نقش بزرگی در زندگی انسانها دارد ـ برای حرکت از وضع موجود ملالآور و تکراری کانرز به سوی رفتار و زندگی مطلوبتر، استفاده شده.حال شما عشق را یک انگیزه از هزار انگیزهای بگیرد که آدم میتواند برای خود دست و پا کند تا هر روزش را نو کند،"ما در زندگی چیزی بهمان ثابت نمیشود، بلکه همیشه به چیزی باور میکنیم که به آن قانع میشویم"*
ما کانرز را دیگر نه خودخواه و خودبین که آدمی میبینم که همه را میبیند، به گدایی سر چهارراه کمک میکند، صمیمانهتر با خانم هتلدار برخورد میکند. با دوست بیمهای نچسب و کنهاش با محبت روبرو میشود و با خانم تهیه کننده صادقانه رفتار میکند. شاید این رفتارهای ایدهآل و اخلاقگرایانه برای شخصیتی که به ما شناسانده شده تنها با این انگیزه که عاشق شده کمی قابل باور نباشد که این را هم با منطق کمدی میتوان چشمپوشی کرد. اما به باور خود من انگیزههای که انسانها را وادار به حرکت میکنند به بزرگی و کوچکی آنها بستگی ندارد به اهمیتی که آن آدم برای آن انگیزه و هدفش قایل میشود بر میگردد. برای کانرز میانسال عشق یک امر بسیار جدی است و اهمیت آن برای او بیشتر از یک جوان نوزده ساله است، فکر کنم که این دیگر توضحی لازم نداشته باشد.
در کل آخر این فیلم همان رویایی آمریکایی همیشگی است، مرد خوب، زن خوب و یک خانوادهی خوب. بهرحال فکر کنم آمریکاییهای تصمیم گرفتهاند که نیمهی پر لیوان را ببیند همان چیزی که در مشروب خوری مردی با نشان دادن یک لیوان نیمهپر به کانرز میگوید: "بعضیا نیمهی پر این لیوان را میبینند، بعضیا نصفهی خالیشو". هنگامی که کانرز همه چیز را به خانم تهیهکننده میگوید، خانم تهیهکننده شب را پیش او میماند یعنی میخوابد(اینجا سانسور میشود شرمنده!) و هنگامی که روز میشود ... دست خانم تهیهکننده صدای رادیو را که اعلام میکند سوم فوریه است ،ا خاموش میکند. کانرز از پنجره به بیرون نگاه میکند و همه جا را سفید پوش میبیند و فریاد میزند:"امروز، فرداست".
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*از رمان "نامها و سایهها" محمد رحیم اخوت(نقل به مضمون)
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
مطالب پرطرفدار
-
دوباره مرتکب شعر گفتن شدم و اینجا هم منتشرش میکنم. نمیدانم برای این شعر چقدر این نوشتهی پایین را که از بیضایی میآورم تحت تاثیر قرارم داد...
-
نمایی از فیلم "خوب بگرد پیداش میکنی" خوشخلق، متین و شوخطبع شاید کمترین صفاتی است که دربارهی بهنام صفری بشود نام برد؛ او به واقع انسا...
-
به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود نیرزد به آن که، دلی را ز خود بیازاری. در بررسی ادبیات کهن ایران، بسیاری از منتقدان و تحلیلگران ما نه با ...
-
آن کورهراه را میبینی، بگیر و برو تا میرسی کنار آن درخت بید همانجا، بیآنکه به ترسی خم شو باد در گیسوانت خواهد پیچید و شاخهها و برگها ب...
-
نه بستهام به کس دل نه بسته کس به من دل چو تختهپاره بر موج رها، رها ، رهــــــا من!!!
-
امروز همزمان با ویرایش این مطلب فیلم "کافه ترانزیت" را از کامبوزیا پرتوی دیدم. تنها چیزی که الان میگم اینه که حتما فیلم را ببنید تا روی پر...
-
تقابل شکلگرایان(Formalist) با واقعگرایان(realist) بر سر ماهیت آنچه که سینما باید از جهان به مخاطب ارائه دهد، بحثی ریشهدار در تئوری فیلم ا...
-
این داستان را خیلی وقت پیش بدونه هیچ ویرایشی برای چند نفر فرستادم. الان که نگاش میکنم فکر میکنم که نباید هیچ داستانی را بدونه ویرایش اولیه...
-
Photo: Cornel Pufan از تهی سرشار جویبار لحظه ها جاری ست چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ دوستان و دشمنان را می شنا...
-
ارغوان، شاخهی هم خونِ جدا ماندهی من! آسمانِ تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی ست هوا؟ یا گرفته ست هنوز؟ من در این گوشه كه از دنیا بیرون است، آف...
درود بر تو کورش عزیز . وقتی به پنجره تو میام یاد پنجره معشوقم میافتم . نمی دونم چرا ؟!! در هر حال تشریفت باعث دلگرمی و محبتت باعث شرمندگی غیر قابل جبران میشه . دوست دارم .
پاسخحذفکورش عزیز سلام
پاسخحذفمن خواننده همیشه این خانه ام.نوشته هایت همگی پرمحتوا و خواندنی هستند.
همیشه موفق و پیروز باشی.
سلام
پاسخحذفباور کنید نوشته شما خیلی بهتر از توضیحات کارشناسای اون برنامه بود اما من یه مشکلی دارم شما می گید که انگیزه متحول شدن اون شخصیت عشق بوده در حالی که من معتقدم اون شخصیت باید قبلش متحول شده باشه و متوجه غرور کاذبش شده باشه تا بعد عاشق اون خانم بشه وگرنه این خانم که قبلا هم بود و می تونست عشقش اون رو تغییر بده.
یعنی یه جورایی انگار برعکس موارده دیگه اس که همیشه عشق انگیزه بوده.
من الان یادم نیست اون صحنه هایی مثل کمک کردن به فقیرو مثل این قبل از عاشق شدن بود یا بعدش ولی اگه قبلش بوده باشه یه تغییر تریجی رو نشون میده
فیلم خیلی قشنگی بود وبا توضیحات شما قشنگتر هم شد
باتشکر
در ضمن این عکسی که تو پست بالا گذاشتین خیلی جالبه یه کم احساس شرمندگی کردم
باز هم تفسیر فیلم بنویسین