آسمانِ تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته ست هنوز؟
من در این گوشه كه از دنیا بیرون است،
آفتابی به سرم نیست.
از بهاران خبرم نیست.
هـ . ا. سایه
میبینی دارد بهار میرسد. میدانی که باید تازه شد و شوقی در قلبت احساس کنی . میفهمی طبیعت با تمام قوا در کار تحول و دیگرگون شدن است. و مینشینی و شکافتن آسمان را در پرواز پرندگان نظاره میکنی. اما در تو هیچ شوقی برای نو شدن و دیگرگونی نیست. در کنج این خانهی ویران که از هر سویش صدای جنگ و خشونت و بیداد میرسد، آزادی حتا یک نفر شادیآور است. این بهار،با آزادی انسانی آغاز شد که شش بهار، گل دادن درختان باغ را از دریچهی کوچک زندان به نظاره نشسته است.
[به اکبر گنجی و همسرش]
دلاور خستهآنگاه که جنگآوران
با غریوی پیروزمند
بر سراشیب تپه غریو میکشیدند
من
سلاح و سپرم را فرو افکندم
و به خیل شکستخوردگان ِِ مغموم ِِ دشت
خیره شدم.
شمشیرهای شکفته در خون
از هر گوشهای سر میکشید.
من
تنها بازماندهای این نبرد بزرگم
که هیچ ظفرمندی ندارد.
در این گوشه
کنارِ رودی از خون
فرو رفتن خورشید را
خیره مینگرم،
به انتظاردیگربار
فراز آمدن و
نوید صبحی دیگر آوردن.
[اسفند 84]
سلام، متاقبلا سال نو را به شما تبریک می گویم. شادمان باشی
پاسخحذفکوروش عزیز
پاسخحذفداشتن دوست خوبی مثل تو مثل شکوفائی طبیعت زیباست خاصه در فصل بهار. این تصور زیبا و این شعرتو که سرشار از گویش هاست بسیار دوست دارم.
بار دیگر این بهار و این عید نوروز و این دوستی مان را بتو که سرشار از مهری تبریک می گویم و شعر مشیری را به تو و صمیمیت مان تقدیم می کنم.
آخرين جرعه اين جام
همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به ر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش