ـ مگه دَرِ قبرستونو هم میبندند؟
ـ ها که میبندند، من الان روبروی در ظهيرالدوله وایستادم و درشم بستهاس.
ـ زنگی،چیزی اونجا نیست بزنی؟ شاید کسی اون تو بود!
ـ حتمن یکی از این مردههای محترم پامیشن و با احترام در رو برام باز میکنن؟
ـ پس چارهای نداری، زیر همین برف آروم، قدمزنان اون پیچهای رویایی دربند رو بیا پایین و از بوی نا و نوستالژی زندگی لذت ببر.
ـ اوه رمانتیکبازی؟!
ـ هر چی دوست داری روش اسم بذار. ولی کیفش رو فراموش نکن.
ـ خب باشه، فعلن
ـ نه، خداحافظ من باید برگردم.
ـ غلط میکنی.
ـ میکنم دیگه!!... .
برف داشت آرام لایهای نازک از سفیدی رو روی شاخههای بیبرگ حیاط میگذاشت و سردی هر قطرهاش که روی صورتم آب میشد مرا به خلسهای فرو میبرد، عین مستی. برف همیشه با سکوت زندگيش عجين شده. باران این قدر سر و صدا میکنه تا خودشو میرسونه زمین که کلافه میشی از این همه خودنماییاش، ولی این برف، این برف عزیز، آروم و بیصدا شروع به باریدن میکنه و آروم تو آغوش زمین خودشو جا میکنه. باید زود برگردم، قبرستون هر چی هم ساکت باشه آدمو خل میکنه. چه میدونم شاید بوی نا هم بگیری. یادم نره در رو پشت سرم ببندم.
در_و بستم و پیچهای رویایی دربند رو با بوی نا و نوستالژیش اومدم پایین. هنوز سر میدون با چتر آبیش منتظر تاکسی بود. برف آروم روی گونههاش مینشست و مثل یک قطرهی اشک سُر میخورد روی لبهاي قرمزش. آروم از كنارش گذشتم.
ـ ها که میبندند، من الان روبروی در ظهيرالدوله وایستادم و درشم بستهاس.
ـ زنگی،چیزی اونجا نیست بزنی؟ شاید کسی اون تو بود!
ـ حتمن یکی از این مردههای محترم پامیشن و با احترام در رو برام باز میکنن؟
ـ پس چارهای نداری، زیر همین برف آروم، قدمزنان اون پیچهای رویایی دربند رو بیا پایین و از بوی نا و نوستالژی زندگی لذت ببر.
ـ اوه رمانتیکبازی؟!
ـ هر چی دوست داری روش اسم بذار. ولی کیفش رو فراموش نکن.
ـ خب باشه، فعلن
ـ نه، خداحافظ من باید برگردم.
ـ غلط میکنی.
ـ میکنم دیگه!!... .
برف داشت آرام لایهای نازک از سفیدی رو روی شاخههای بیبرگ حیاط میگذاشت و سردی هر قطرهاش که روی صورتم آب میشد مرا به خلسهای فرو میبرد، عین مستی. برف همیشه با سکوت زندگيش عجين شده. باران این قدر سر و صدا میکنه تا خودشو میرسونه زمین که کلافه میشی از این همه خودنماییاش، ولی این برف، این برف عزیز، آروم و بیصدا شروع به باریدن میکنه و آروم تو آغوش زمین خودشو جا میکنه. باید زود برگردم، قبرستون هر چی هم ساکت باشه آدمو خل میکنه. چه میدونم شاید بوی نا هم بگیری. یادم نره در رو پشت سرم ببندم.
در_و بستم و پیچهای رویایی دربند رو با بوی نا و نوستالژیش اومدم پایین. هنوز سر میدون با چتر آبیش منتظر تاکسی بود. برف آروم روی گونههاش مینشست و مثل یک قطرهی اشک سُر میخورد روی لبهاي قرمزش. آروم از كنارش گذشتم.
اين كلمه قبرستون منو ياد حرفاي هيدگر فيلسوف انداخت اونجا كه ميگه:
پاسخحذف«كجاست جایي كه ما براي تأمل بهتر دربارة خاستگاه و مأمن خود در عميقترين معناي آن، بايد بدانجا رويم؟» و بعد خودش جواب ميده: «ما بايد به گورستان برويم، چرا كه آنجا به بهترين وجه ممكن ميتواند موجب تنوير و ايضاح مسألة هستي گردد.» اما عجيبه كه توي اين داستان قبرستون بجاي روشن كردن، خاموش ميكنه و عوض ايضاح خل ميكنه ...
تازش اين تقابل بين برف سرد و بارون گرم؛ و اون آتيشه «غلط ميكني» و آب «ميكنم ديگه»؛ و اون عقلانيت سردي كه تو كلمات «چارهاي نداري»، «لذت ببر»، «نه خداحافظ» و «ميكنم ديگه» هست آزاردهندس و همينطور رنگ آبي چتر كه اونم سرده و مرده و بسته و شاخههاي بيبرگ و بيصدا و آروم و ساكت و نا ... و كلا داستان سرده و بجاي اينكه چنگي به دل بزنه به دل چنگ ميزنه ...
این قصه یه رابطه تموم شدس. یکی میره به سمت یه زندگی نو و یه کی دیکه تو مرداب خودش جا میمونه و حتی تو قبرستونم جاش نیس و خیلی بیچارس چون خودشم نمیدونه که از زندگی چی میخواد ...
پاسخحذف