اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
مطالب پرطرفدار
-
دوباره مرتکب شعر گفتن شدم و اینجا هم منتشرش میکنم. نمیدانم برای این شعر چقدر این نوشتهی پایین را که از بیضایی میآورم تحت تاثیر قرارم داد...
-
نمایی از فیلم "خوب بگرد پیداش میکنی" خوشخلق، متین و شوخطبع شاید کمترین صفاتی است که دربارهی بهنام صفری بشود نام برد؛ او به واقع انسا...
-
به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود نیرزد به آن که، دلی را ز خود بیازاری. در بررسی ادبیات کهن ایران، بسیاری از منتقدان و تحلیلگران ما نه با ...
-
آن کورهراه را میبینی، بگیر و برو تا میرسی کنار آن درخت بید همانجا، بیآنکه به ترسی خم شو باد در گیسوانت خواهد پیچید و شاخهها و برگها ب...
-
نه بستهام به کس دل نه بسته کس به من دل چو تختهپاره بر موج رها، رها ، رهــــــا من!!!
-
امروز همزمان با ویرایش این مطلب فیلم "کافه ترانزیت" را از کامبوزیا پرتوی دیدم. تنها چیزی که الان میگم اینه که حتما فیلم را ببنید تا روی پر...
-
تقابل شکلگرایان(Formalist) با واقعگرایان(realist) بر سر ماهیت آنچه که سینما باید از جهان به مخاطب ارائه دهد، بحثی ریشهدار در تئوری فیلم ا...
-
این داستان را خیلی وقت پیش بدونه هیچ ویرایشی برای چند نفر فرستادم. الان که نگاش میکنم فکر میکنم که نباید هیچ داستانی را بدونه ویرایش اولیه...
-
Photo: Cornel Pufan از تهی سرشار جویبار لحظه ها جاری ست چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ دوستان و دشمنان را می شنا...
-
ارغوان، شاخهی هم خونِ جدا ماندهی من! آسمانِ تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی ست هوا؟ یا گرفته ست هنوز؟ من در این گوشه كه از دنیا بیرون است، آف...
زندگی از چشمه تا شکوه اقیانوس تجلی دارد
پاسخحذفتبریک میگم
آرش عنبری
فوق العادس کورش
پاسخحذفکار خودته؟
عشقتان پایدار و زندگیان جاودانی باد.
پاسخحذفپیوندتان مبارک
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
پاسخحذفدر بیابان بلا تصویر یک سقا کشید...
خیلی رویاییه!
پاسخحذفاز این دریچه که گفتی دنیا را اگر بنگری رنگها عوض میشوند موجودات جلوه ای دیگر به خود میگیرند همسرت اگر برایت آورداین دریچه را زهی سعادت
پاسخحذفشاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟
پاسخحذفاستاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاوراما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا كردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق یعنی همین
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین
پیوندتان مبارک