باران !‌ سرود دیگری سر کن

 باران !‌ سرود دیگری سر کن
من نیز می دانم که در این سوگ
یاران را
یارای خاموشی گزیدن نیست...(شفیعی کدکنی)
شاید این نوشته وقتی که "باران" ما در حال یک‌ماه شدن است، خیلی دیر باشد. اما بودن او در فضای خانه‌ی کوچک‌مان مثل سرودی سرمست کننده اجازه هیچ چیز و جایی را برای فکر کردن نمی‌داد. اولین باری که در بیمارستان کوچک و خلوت کنار پل حافظ دیدم‌ش چیزی در ذهنم نبود، یعنی دچار یک خلاء عجیب سرمستانه بودم و محو یک کودک زیبایی که دستان کوچک‌ش را در هوا می‌چرخاند و گریه می‌کرد، بی‌آنکه اشکی در چشمانش باشد. آن وقت فقط تنوانستم انگشتم را بر گونه‌های قرمزش بسرانم و با دست دیگرم مشتلقی به پرستار بدهم.
امروز این دخترک زیبا که "باران" نام گرفت، یک ماهه می‌شود. هر روز و شب کلی از زمان را صرف او می‌کنیم و مادرش با شوق و بی‌خوابی از این موجود ناتوان و زیبا مراقبت می‌کند. چه قدرت عظیمی است "مادر بودن".

3 نظر:

  1. قدمش به خیر
    سرش سلامت
    دنیا به کام
    خوشحالمان کردید

    پاسخحذف
  2. زینب ساداتApr 12, 2010 02:02 AM

    سلام باران منم زینب سادات! حالت خوبه؟ کی بزرگ میشی من باهات بازی کنم؟ سلام برسون و خداحافظ

    پاسخحذف
  3. سلام کوروش جان
    خیلی خوشحال شدم که بالاخره پیدات کردم . خیلی دلم برات تنگ شده بود همچنین واسه دانشگاه سوره . واسه حسین منصوری و همه بچه ها . بهم سر بزن .
    پژمان نعمت پور
    www. nematpour.blogfa.com
    www.nematpour.webphoto.ir

    پاسخحذف

مطالب پرطرفدار